سفر

نیم نگاهی به گذشته

الفبا
الفبا

گفتگوی هیجان انگیز با دختر پرنده ایرانی

گفتگوی هیجان انگیز با دختر پرنده ایرانی

در این مقاله مصاحبه ای جالب و هیجان انگیز را با بانوی پرنده ایرانی که 22 سال سن دارد گردآوری کرده ایم. به شما بازدید کننده عزیز سماتک توصیه می کنیم این مقاله را تا انتها بخوانید زیرا گفته های بسیار جالب و خواندنی در آن بیان شده است.

 

دختر 22 ساله ایرانی با پریدن از درون هواپیما احساس سرزندگی میکند . دیگر بانجی جامپينگ برای فاطمه در حد شوخی است و فقط بايد از ارتفاع 4 هزار متري سقوط کند تا آدرنالين در خونش جاری شود !

 

نام : فاطمه اکرمی

 

متولد 72

 

دانشجوي ليسانس سخت افزار

 

#اسکاي_دايو#ژيمناستيک#پارکور

 

آرزوي پرواز در ميان ابرها از روز ازل ذهن انسان را قلقلک مي داده ولي يک نگاه به عکس ها و فيلم هاي پريدن از هواپيما که بيندازيد، مي بينيد که قضيه اصلا شوخي بردار نيست؛ کاري که ممکن است از هر هزار نفر صد نفر جرات تجربه اش را داشته باشند.

 

هيجان، حرف اول زندگي دختر پرنده ايران

 

اما 99 نفر درست وقتي که با دريچه باز شده هليکوپتر يا هواپيما رو به رو مي شوند، پشيمان مي شوند و قدم برداشتن روي زمين سفت را ترجيح مي دهند.فاطمه دختر پرهيجان 23 ساله اي است از پنج سالگي ژيمناستيک کار مي کند و به عقيده نزديکان اخلاق و رفتار دخترانه ندارد ولي تا دلتان بخواهد از در و ديوار راست بالا مي رود و آتش مي سوزاند. هيجان هميشه بخش اصلي زندگي فاطمه بوده. او آن قدر تحرک داشته که حالا به عنوان دختر پرنده نامش را به زبان مي آورند.

گفتگوی هیجان انگیز با دختر پرنده ایرانی

پريدن از ارتفاع زياد!

 

ترس از ارتفاع رايج ترين ترس ميان خانم هاست؛ حسي که نه تنها خودشان دوست ندارند آن را تجربه کنند، بلکه اگر کسي را در ارتفاع ببينند به همان اندازه هول مي شوند، اما فاطمه از آن دست دخترها نيست. ارتفاع هيجان انگيزترين بخش زندگي فاطمه است. برخلاف بيشتر خانم ها ترسي از ارتفاع ندارد. بهترين لحظات زندگي او وقت هايي است که در ارتفاع 4 هزار پايي يعني حدود 1220 متري از زمين قرار مي گيرد و خودش را در دل ابرها رها مي کند.

 

Skydiving يا سقوط آزاد از ارتفاع، هيجان انگيزترين تصوير کودکي اش است، اما هيچ وقت با محاسبات و استدلال هاي کودکي اش جور در نمي آمد که آدم ها بتوانند روي هوا هم معلق بمانند. فاطمه در همان عوالم کودکي تصورات جالبي در رابطه با سقوط آزاد داشته است: «با خودم مي گفتم حتما اينها تعدادي دانشمند هستند که اتفاق خاصي برايشان افتاده که الان روي هوا مانده اند.»

 

شايد جواب تمام سوالاتش را وقتي پيدا کرد که اتفاقي در ميان سرچ هاي اينترنتي اش به مدرسه سقوط آزاد دوبي رسيد. آن قدر هيجان زده شد که بي معطلي در اين کلاس ها ثبت نام کرد: «ثبت نام کردم، اما نتوانستم بروم. صبح يک روز جمعه بود که تلفنم زنگ زد و يک خانم با زباني صحبت کرد که اصلا حرف هايش را متوجه نمي شدم. گفتم ببخشيد مي شود انگليسي صحبت کنيد؟ آن خانم گفت من دارم انگليسي صحبت مي کنم! شما کلاس رزرو کرديد، ولي نيامديد.»

 

هيجان دوباره توي رگ هايش دويد و تصميم اش را گرفت که هر طور شده پرواز و معلق شدن در آسمان را تجربه کند. يک روز کاملا اتفاقي از طريق يک دوست با دوره هاي سقوط آشنا شد و زندگي اش طعم پرواز گرفت.

 

بعد از شرکت در دوره ها اولين پرش را سال 91 در دوبي انجام داد: «دوره زميني مان را گذرانديم. من تا آن موقع به پاراکلايدر و چترهاي ديگر دست هم نزده بودم. گفتند ساعت شش صبح بياييد بپريد. ساعت شش چتر را تن من کردند و سوار هواپيما شديم.»

گفتگوی هیجان انگیز با دختر پرنده ایرانی

دختري کو ندارد نشان از مادر

 

ورزش و تحرک در خون فاطمه است. از شش سالگي ژيمناستيک را شروع کرده و بهترين دختر ژيمناست ايران است. با اينکه دختر سر به راهي بوده، ولي شيطنت هاي خاص خودش را هم داشته است و البته مادرش هم حسابي از پسش بر مي آمد. بيشترين تنبيه اش اين بود که او را از رفتن به کلاس منع کنند: «زياد با کامپيوتر بازي مي کردم،

 

هميشه به مادرم مي گفتم يک دقيقه صبر کن الان خاموشش مي کنم. يک بار مادرم شاکي شد و يک سال از کلاس رفتن محروم شدم.» با اين حال مادرش خيلي جاها پشتيبان اصلي اش بوده. عشق و هيجان در خانواده اکرمي ذاتي است. دايي فاطمه موتورسوار بوده و مادرش انگار آرزوهاي تحقق نيافته اش را در او مي ديده. براي همين وقتي به مادرش گفت: «منم برم بپرم؟» بدون معطلي جواب مثبت شنيد و براي هزينه هاي پرش هم از حمايت مادر برخوردار شد

 

وقتي سوار هواپيما به سمت بالا مي رفت، ديگر آب از سرش گذشته بود و يک وجب بالا و پايين تفاوتي نداشت: «آن موقع آن قدر هواپيما اوج مي گيرد که ديگر به ارتفاع فکر نمي کني، چون همه چيز مورچه اي مي شود.»

 

شايد يک لحظه احساس دلهره و پشيماني کني؛ احساس کني که تا به حال خيلي ها را در نقطه اوج از پا انداخته و منصرف کرده، اما قطعا فاطمه از آنها نبود: «اتفاق خوبي که برايم افتاد، حضور کساني بود که همراهم در کابين بودند. همه پر از انرژي مثبت بودند. همه به اينکه اين اولين تجربه ام است، غبطه مي خوردند و مي گفتند آرزو دارند جاي من باشند و باز اولين پرش را تجربه کنند؛ اين جمله که اين کار مانند آب خوردن است و هزار نفر دارند اين کار را مي کنند و تو هم يکي از آنها هستي، به من انرژي داد که بدون لحظه اي پشيماني بپرم.»

 

اما هميشه همه چيز بر وفق مراد نيست و گاهي در اوج لذت، فرشته مرگ را روي شانه هايت حس مي کني: «يک بار که در حال فرود با چتر نجات بودم در ارتفاع 200- 300 متري زمين، سه تا عقاب زير پايم ديدم و شروع کردم به جيغ زدن، چرا که اگر پنجه عقاب به چتر من مي خورد، چتر نخ کش مي شد و کلا سقوط مي کردم، چون ارتفاع کم بود، نمي شد از چتر دوم هم استفاده کرد و مرگ و زندگي من در پنجه هاي سه عقاب بود. به نزديکشان که رسيدم، خيلي ساده از کنارم رد شدند و نفس راحتي کشيدم. به زمين که رسيدم مادرم گفت عقاب ها رو ديدي چقدر قشنگ بودند؟ جيغ مي زدم که من داشتم سکته مي کردم از ترس، کجا قشنگ بودند؟

 

به سرعت يوزپلنگ

 

با اينکه هيچ وقت موقع پريدن پشيمان نشده، اما در زندگي اش افسوس گذشته را مي خورد. وقتي حرف از رشته تحصيلي مي شود، با حسرت خاصي نام سخت افزار را مي برد. بعد بلافاصله با هيجان از آرزويي مي گويد که شايد با خيلي ها مشترک است. يک ماشين زمان که او را به سه سال قبل برگرداند تا بتواند رشته اي غير از سخت افزار انتخاب کند؛ انتخابي که به خاطر دوري اش از ايران آن طور که باب ميلش بود انجام نشد.

 

حتي بارها فکر انصراف به سرش زده، اما به خاطر مادر و پدرش تصميم گرفته هر طور شده اين مدرک را بگيرد: «هميشه در زندگي ام اولويت اول درس بود و بعد ورزش. در دبيرستان هم اين جوري بود که اگر معدلت از 19 پايين آمد، باشگاه بي باشگاه.» همين انتخاب نه چندان دلخواه، مسير پارکور را پيش پايش گذاشت و باعث شد سال 91 در دانشگاه توسط يکي از همکلاسي هايش با اين رشته آشنا شود.

 

با اينکه تصوير ذهني همه از پارکور کاري خست و مردانه است، اما فاطمه و دختران زيادي نشان دادند که چيزي از جنس مخالفشان کم ندارند. «پارکور هنر جا به جايي از نقطه a به b با بيشترين سرعت و کمترين زمان است. هنرش آنجاي داستان است که هر کس با روش بدني و استايل خودش اين کار مي کند.»

 

پرش از خرک به ديوار

گفتگوی هیجان انگیز با دختر پرنده ایرانی

دور ماندن از ژيمناستيک شايد دليل خوبي برايش بود تاش باهت هاي اين رشته با پارکور را کشف کند و حالا پايبندش شود. تا جايي که امروز تدريس هم مي کند. ورزشي که با وجود تمام حرکات، پرش و هيجانش برايش مشکلي پيش نمي آورد و او مي تواند با پوششي که دوست دارد، مثل مانتو، مقنعه و شلوار گشاد در سطح جهاني آن را انجام دهد.

 

«وقتي شروع به تمرين کردم، فهميدم مشکل حضور در جامعه جهاني را که در ژيمناستيک داشتم در اين رشته ديگر ندارم. واقعا اين دو رشته خيلي شبيه هم هستند و تنها تفاوتشان با هم در اين است که در ژيمناستيک همه چيز بايد دقيق انجام شود؛ مثلا شما بايد دستتان را حتما 45 درجه بالا بياوريد که نمره تان را بگيريد، ولي در پارکور هر کاري که دلتان بخواهد، انجام مي دهيد و اين براي من خيلي چيز جديد و خوبي بود.»

 

ژيمناستيک عشق اول و آخرش است؛ رشته اي که هيجان روزهاي کودکي اش را در آن خالي کرده و حالا آينده اي مقابلش نيست. ژيمناستيک براي دختران ايراني به خاطر محدويت ها و نبود مسابقات برون مرزي به همان مسابقات کودکي شان ختم مي شود. با اين حال از عشقش براي کسب اندک درآمد اين روزهاي زندگي اش استفاده مي کند 

 

فاطمه حالا به عنوان مربي ژيمناستيک و پارکور در مهد کودک و باشگاه ها آموزش مي دهد: «هر دفعه که من براي پريدن مي روم، شايد يک سوم پول را خودم بدهم؛ چون بيشتر از اين در نمي آورم و بقيه کمک مادرم است.» تابستان ها برايش خوب است و زماني است که مي تواند کمي پس انداز کند: «سه ماه تابستان مثلا چهار پنج تومان جمع مي کنم، ولي اين تابستان اصلا نتوانستم درست کار کنم، چون برنامه هايم به هم ريخت. الان شايد ماهي 300 هزار تومان در بياورم. متاسفانه مربيگري در ايران برعکس جاهاي ديگر پولي ندارد.»

 

زير تيغ عمل زيبايي

 

بيني شکسته اش کاملا گواه اين است که اين همه هيجان و ورزش طبعا بي خطر نبوده و بارها بلا سرش آورده: «دوست داشتم شب بخوابم، صبح که بلند شدم دماغم عمل شده باشد!» شايد اين طنزترين آرزوي فاطمه اي است که پر از هيجان و خطر کردن است. آن قدر دماغش ضربه خورده و شکسته که برخلاف بسياري از دختران امروزي قيد عمل زيبايي را زده و با اعتماد به نفس بالايي که از ورزش مي گيرد به چيزهاي مهم تر از تيغ جراح فکر مي کند. بيشتر اين آسيب ها به خاطر ژيمناستيک بوده و حالا گچ گرفتگي بدنش براي خانواده اش هم اتفاق عادي شده است.

 

مساله اي که با خوشحالي از آن ياد مي کند: «يک بار که پايم شکسته بود از بيمارستان به خانه خبر دادند. من در صف راديولوژي روي برانکار خوابيده بودم که مادرم آمد. يک پارچه روي پايم انداخته بودند. پارچه را کنار زد و يک استخوان شکسته بيرون زده ديد. گفت حقت است، مي خواستي درست حرکت بزني، بعدش هم پارچه را انداخت و رفت آن طرف. اين واقعا باعث شد من زودتر خودم را جمع و جور کنم.»

 

دنياي کاملا زنانه

 

اين همه خطر و اتفاقات در تعادل با تمام روحيات دخترانه اش است. با اينکه مانند خيلي ها راحت با ديدن يک فيلم هندي اشکش در نمي آيد، اما واقعا دختري خجالتي است: «تصور کنيد ماه اولي که باشگاه ژيمناستيک رفتم در يک صف ايستاده بوديم و داشتيم حرکت مي زديم. مربي هي صدا مي زد بيا جلو دخترم حرکت کن. من ايستاده بودم، بچه ها مي آمدند جلويم حرکت مي زدند مربي از آن دور مرا ديد و گفت فاطمه براي چه حرکت نزدي؟ بعد من رفتم يک حرکت کردم و دوباره رفتم ته صف. دوباره نيم ساعت ديگر صبر کردم. حتي از اين فيلم هم دارم.»

 

هيجان، حرف اول زندگي دختر پرنده ايران

 

اين تنها بعد دنياي دخترانه اش نيست و بعد از سال ها دارد کم کم تمرين آشپزي هم مي کند تا به قول خودش از گرسنگي نميرد: «سينما خيلي کم مي روم، اما اهل فيلم ديدن هستم. معمولا ساعت 9 به خانه مي رسم. بعد از شام در فاصله 10 تا يک فيلم مي بينم.»

 

با اينکه تازه 22 ساله شده است، اما گاهي به ازدواج فکر مي کند و دوست دارد مانند مادرش بتواند پايه دخترش باشد و همپاي او در هيجان همراهش شود. خدا را چه ديدي شايد روزي دختر و مادري با هم از هواپيما پايين پريدند.

 

تجربه هيجان انگيز اولين پرواز

گفتگوی هیجان انگیز با دختر پرنده ایرانی

بانجي جامپينگ نهايت شجاعت بعضي از ماست و براي رفتنش گاهي وسوسه و هزار بار پشيمان مي شويم. اما براي او پريدن از هواپيما قطعا هيجان انگيزتر است. فاطمه با اينکه يک دختر است و راهي کمتر شناخته شده را رفته، اما همان اندازه هم حرفه اي است. اين تجربه و هيجان البته ارزان هم تمام نشده، اما او توانسته مدرک بين المللي بگيرد و هر جاي دنيا که اراده کند، بپرد.

 

هزينه اولين پروازت چقدر بود؟

 

دوره اوليه اش هشت تا پرش 10 ميليون تومان شد. بعد شما solo مي شويد. از آن به بعد اجازه داريد که تنها بپريد، ولي اينها همه شرط و شروط دارد. اينکه حتما فاصله اي که بين آخرين پرشتان است، نبايد بيشتر از دو ماه شود. اما وقتي من مي آمدم ايران، تا دفعه بعدي که پول جمع کنم و بروم، حداقل شش ماه طول مي کشيد و مجبور بودم بعضي دوره ها را دوباره بگذرانم. خلاصه روند کارم به خاطر اين مشکلات خيلي طول کشيد، به جاي اينکه در سه سال مثلا هزار تا بپرم، صد تا پريدم.

 

اگر داخل ايران بپري حساب نمي شود؟

 

چرا حساب مي شود، ولي براساس پرش هاي اينجا. اگر شما اينجا گواهينامه بگيري، نمي تواني با آن گواهينامه به دوبي يا روسيه بروي و آنجا بپری

 

در آن پرشي که داشتي، دختر ديگري هم بود؟

 

يادم نيست، ولي در دوره آموزشي اي که گذرانديم، فقط من و پنج آقا بوديم. هميشه هم حسودي مي کردند، چون من ژيمناست هستم و آمادگي بدني خوبي داشتم، هر کاري که مربي ها مي گفتند همان موقع انجام مي دادم. همه داد و بيداد مي کردند که اين ورزشکار بوده، اين را با ما مقايسه نکن. کلا در جامعه جهاني هم خانم ها نسبت به آقايان 20 درصد هستند.

 

در اولين پرواز چه حسي داشتي؟

 

بهترين حس همان اولين بار است. من هميشه هر کاري که مي کنم، استرسش برايم جالب است؛ کاري که برايم ترس نداشته باشد، هيچ لذتي هم نمي برم و روتين مي شود، مثلا شما صبح بلند مي شويد صبحانه مي خوريد، لذت خاصي ندارد، چون شما هميشه صبحانه مي خوريد، ولي وقتي اولين بار مي خواهيد از هواپيما بپريد، واقعا حس جالبي است.

 

من آن موقع دلم ريخت، ولي نه از ارتفاعش؛ دلم از سرعتش ريخت، چون وقتي از هواپيما که بپريد يک صداي «هوووووو» مي آيد، بعد شما با سرعت 200 کيلومتر بر ساعت مي افتيد. اين افتادن خيلي حس فوق العاده اي است. همه مي گويند ارتفاعش خيلي زياد است، ولي براي من سرعتش خيلي هيجان انگيزتر است. شما حس مي کنيد روي هوا ايستاده ايد! بعد که سرتان را مي آوريد پايين و زمين را نگاه مي کنيد، مي بينيد که از اين خبرها نيست و داريد با سرعت پايين مي رويد.

 

پس بانجي در مقابلش يک شوخي است؟!

 

بله، حسش هم متفاوت است، چون خيلي نزديک زمين است. شايد ترسناک تر هم باشد. البته من نمي توانم تشخيص بدهم، چون ارتفاع از اول برايم ترسي نداشت، ولي کلا هرچه نزديک تر به زمين باشد، ترسناک تر است. آنجا اين قدر مي رويم بالا که ديگر هيچ ترسي نيست.

 

کسي که بخواهد در ايران و خارج از ايران بپرد، چقدر بايد هزينه کند؟

 

الان دوره اي براي خانم ها گذاشته اند در حد 2 ميليون مي شود که مي توانند آموزش ببينند، ولي من از دوبي تا الان که دو تا مدرک گرفته ام، فکر نکنم زير 70- 80 ميليون خرج کرده باشم. البته لايسنس بين المللي گرفته ام؛ يعني با شماره که من دارم، جزء پاراشوتينگ آمريکا هستم و مي توانم همه جاي دنيا بپرم.

 

با آن دوره 2 ميليوني نمي تواند پريد؟

 

مي توانيد يک دوره ببينيد که فقط سولو شويد؛ ولي هيچ مدرکي نمي دهند.

 

الان چتر براي خودت داري؟

 

هنوز نتوانسته ام چتر بخرم. براي اينکه فقط 30 ميليون تومان قيمت چتر است.

 

پس اصلا سخت نيست؟

 

در ايران شرايط پريدن سخت است؛ مثلا من نسبت به وزني که دارم، بايد با چتر کوچک بپرم و چتر ساز 300 براي من خيلي بزرگ است، من زير آن چتر مگس حساب مي شوم و ديگر اينکه کلا سقوط آزاد يک کار مردانه است و گذشته از آن تا الان نظامي بوده و مدت خيلي کمي است که به صورت شخصي انجام مي شود، براي همين قبول يک خانم يک مقدار سخت است.

زیبایی و تناسب اندام


بینی
گونه
آرایشی
زنان
کرم چربی سوز
قطره زاندروکس
سفر
نوترینو

جدیدترین مطالب

پربیننده ترین مطالب

مجله خبری

آموزش درست کردن آش بادمجان طرز تهیه رولت مرغ با عسل مناسب برای وعده شام آموزش درست کردن سالاد لوبیا ویژه بیماران دیابتی فلفل و خواص بی نظیر آن آموزش درست کردن اکبر جوجه با رب انار طرز تهیه دسر توت فرنگی به شکل قلب های کوچک چندی از خواص جوانه ها برای بدن طرز درست کردن کوفته کباب دستور پخت غذای مخصوص ایرانی ها در شب چهارشنبه سوری آموزش درست کردن پنیر پیتزا طرز تهیه انچیلادای مرغ و پنیر غذای فانتزی افطار آموزش درست کردن بادمجان کبابی