سفر

نیم نگاهی به گذشته

الفبا
الفبا
شعر روز کودک | اشعار زیبای روز جهانی کودکان

شعر روز کودک | اشعار زیبای روز جهانی کودکان امید فردای ما رنگاوارنگه دنیا خیلی قشنگه دنیا چونکه دوبار آمد خورشید خانم زیبا زودباش بلندشو ازخواب بازی بکن روی تاب آغاز شده دو باره یک روز خوب خدا روز شما مبارک ای کودکان دانا باعث افتخارید امید فردای ما الهی صد ساله بشید در همه […]

سنجاب کوچولو و نی نی (قصه کودک)

مجموعه : شعر و قصه کودک
سنجاب کوچولو و نی نی (قصه کودک)

 

سنجاب کوچولو و نی نی (قصه کودک)

 

لبهای سنجاب کوچولو گریه ای شد چشمهاش پر از آب شد و گفت شما من را دوست ندارید .فقط نی نی را دوست دارید.

 

چند روز پیش، نی نی سنجابها به دنیا آمد و سنجاب کوچولو صاحب یک برادر شد. نی نی سنجاب ها خیلی ریزه میزه و با نمک بود. سنجاب کوچولو از دیدن برادر کوچولوی خودش خیلی خوشحال شده بود. می خواست بغلش کند و با او بازی کند اما مامان سنجابه اجازه نمی داد و  می گفت نی نی  هنوز خیلی کوچک است. باید صبر کنی تا بزرگتر بشود و بتواند با تو بازی کند.

 

سنجاب کوچولو می خواست با مامان بازی کند اما مامان هم نمی توانست با سنجاب کوچولو بازی کند چون دائما نی نی را بغل کر ده بود. سنجاب کوچولو مدتی رفت توی اتاقش و با اسباب بازیهاش بازی کرد. اما زود حوصله اش سر رفت و خسته شد.

 

بابا سنجابه از راه رسید. سنجاب کوچولو دوید تو بغل بابا . اما بابا خسته بود و حوصله نداشت با سنجاب کوچولو بازی کند. ولی وقتی نشست نی نی سنجابه را بغل کرد و شروع کرد به بوسیدن و بازی کردن با نی نی سنجابه .

 

سنجاب کوچولو ناراحت شد. رفت توی اتاقش و روی تختخوابش خوابید و پتو را روی سرش کشید. مدتی گذشت . مامان سنجابه صدا زد سنجاب کوچولو غذا آماده است بیا.

 

سنجاب کوچولو جواب نداد.

بابا صدا زد “سنجاب بابا” بیا فندق پلو داریم.

سنجاب کوچولو باز هم جواب نداد.

مامان و بابا آمدند پیش سنجاب کوچولو ولی دیدند سنجاب کوچولو غصه می خورد.

 بابا سرفه کرد… اوهوم …اوهوم…

 

ولی سنجاب کوچولو تکان نخورد و به بابا نگاه نکرد.

مامان گفت عزیزکم سنجابکم.

لبهای سنجاب کوچولو گریه ای شد چشمهاش پر از آب شد و گفت شما من را دوست ندارید .فقط نی نی را دوست دارید.

 

مامان و بابا سرشان را انداختند پایین و یک کمی فکر کردند . بعد دوتایی باهم دستهای سنجاب کوچولو را گرفتند و از روی تختخوابش بلندش کردند و آن را حسابی تابش دادند. سنجاب کوچولو خنده اش گرفت. مامان و بابا سنجابه، بازهم سنجاب کوچولو را توی هوا تاب دادند. حالا دیگر سنجاب کوچولو بلند بلند می خندید.

 

یک دفعه، صدای گریه ی نی نی سنجابه بلند شد. مامان و بابا هنوز داشتند با سنجاب کوچولو بازی می کردند. سنجاب کوچولو دلش برای نی نی شان سوخت و گفت مگر صدای گریه ی نی نی را نمی شنوید؟ بیایید برویم ساکتش کنیم.

 

حالا مامان  و بابا و سنجاب کوچولو سه تایی با هم رفتند نی نی سنجابه را ساکت کنند.

 

 

 

زیبایی و تناسب اندام


بینی
گونه
آرایشی
زنان
کرم چربی سوز
قطره زاندروکس
سفر
نوترینو

جدیدترین مطالب

پربیننده ترین مطالب

مجله خبری

آموزش درست کردن فیله سالمون طرز تهیه پیتزا فلفل دلمله ای آموزش درست کردن ماهی با سبزیجات در فر طرز تهیه باقالی قاتق با مرغانه غذای معروف خطه گیلان انواع دسرهای خوشمزه مخصوص سفره افطار سالاد اسپایسی مرغ غذایی خوشمزه و راحت آموزش درست کردن بیسکویت مادلین آموزش 3 مدل غذای رژیمی با کلم بروکلی طرز تهیه دلمه کلم برگ غذای نانی خوشمزه و سنتی آموزش غذای چینی مرغ سرخ شده با برنج آموزش درست کردن اسموتی زغال اخته مناسب برای کاهش وزن خواص دانه هندوانه برای بدن