متن های زیبا برای پست فیسبوک + شعر های فیسبوکی کوتاه
متن های زیبا برای پست فیسبوک را در این بخش تقدیم حضورتان خواهیم کرد و از شما سروران گرامی تقاضا داریم با سماتک همراه باشید.
متن برای پست فیسبوک
هرکس سهمی از آرامش می خواهد،
من اما فقط یک فنجان چای داغ
و صدای باران روی شیشه را کافی می دانم…
کاش زندگی هم مثل نقاشی بود،
پاک می کردی، دوباره از نو می کشیدی…
بی دغدغه، بی اضطراب…
من به لبخندی که از دل برمی آید ایمان دارم،
به دوستی که بی منت می ماند،
و به آرامشی که با بودن آدم های خوب پیدا می شود.
نه به گذشته فکر کن،
نه از آینده بترس…
همین لحظه را زندگی کن،
با تمام جانت!
گاهی یک عکس، خلاصه ی هزار واژه ی نگفته است

جملات فیسبوکی
آدم ها می آیند، می مانند، عوض می شوند، می روند…
و تنها چیزی که باقی می ماند، تویی و خاطره هایی که یا آرامت می کنند یا آزارت می دهند.
گاهی لازم نیست همه چیز را بلد باشی، کافیست بلد باشی چطور با دلت راه بیایی…
دل خوشی های کوچک را دست کم نگیر…
همین چای عصرگاهی، همین صدای آرام کسی که دوستش داری، گاهی تمام دنیایت می شود.
ما همه در جنگی نامرئی هستیم؛
یکی با دلش، یکی با گذشته اش، یکی با نبودن کسی که دوستش دارد…
هر روز زندگی
فرصتی است برای خوب بودن…
نه برای کامل بودن
فقط برای آدم بهتری شدن

متن های فیسبوکی کوتاه
زندگی همین قاب های کوچک است،
که با عشق پر می شوند.
درون همین سکوت
هزار حرف نگفته خوابیده است
دل خوشی ها همیشه بزرگ نیستند؛
گاهی یک آسمان آبی،
یک لبخند ساده
یا یک دوست واقعی
کافیست
عکس ها نمی میرند…
خاطره می شوند و می مانند.
باور کن؛
تو قوی تر از چیزی هستی که تصور می کنی…
متن زیبا برای پست فیسبوک
هر روز، فرصتی دوباره است برای شروعی تازه…
بلند شو، لبخند بزن، زندگی منتظر توست!
هیچ چیز در دنیا دائمی نیست،
پس اگر امروز سخت است،
فردا می تواند آسان باشد…
کسی که مسیر خودش را می شناسد،
از شلوغی جاده های دیگر نمی ترسد
گاهی همه ی کاری که باید بکنی این است که بلند شوی، چایت را بنوشی و بگویی: «هرچه شد بادا باد!»
بعضی لحظه ها را فقط باید زندگی کرد،
نه تعریف و نه تفسیر، فقط زندگی…

شعر های فیسبوکی کوتاه
نه گل شکفتم و نه خار بودم
نه شعله ور، نه داغ دار بودم
در این میانِ بودن و نبودن
فقط شبیه انتظار بودم…
سکوت می کنم اما دلم غوغاست
ببین چگونه لبخندم پر از دنیاست
می گذرم ز همه، چون دلی شکسته است
که سال هاست غمش با خودش تنهاست
در من کسی هنوز برای تو می میرد
هرچند لب فروبسته، اما نمی گیرد
هر شب کنار خاطره ات شعر می نویسد
با واژه هایی از غم و اشکی که می چکد…
چای می ریزم و تنهایی ام را می نوشم
با خودم، با دل دیوانه ی خاموشم
نه کسی هست که حال دلم را بفهمد
نه دلی مانده که از عشق، دوباره جوشم…
من از تمام شهر گذشتم به خاطر تو
از هر چه هست و نیست، گذشتم به خاطر تو
حالا بگو چه دارم از این عشق بی ثمر؟
جز زخم های تازه در دلم؛ آنهم فقط به خاطر تو…





