متن روضه شهادت حضرت ابوالفضل العباس (ع)

متن روضه شهادت حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام را در این بخش تقدیم حضورتان خواهیم کرد. در صورتی که به دنبال تعدادی از زیباترین متن روضه کوتاه حضرت ابوالفضل (ع) هستید در ادامه بهترین اشعار متن روضه حضرت عباس تهیه و گردآوری شده است.

متن روضه حضرت عباس

السلام علی الحسین
و علیٰ علی ابن الحسین

و علیٰ اولاد الحسین
و علیٰ اصحاب الحسین

همیشه روی لبم ذکر یا اباالفضل است
چرا که حضرت مشکل گشا اباالفضل است

دو دست داده به راه خدا و پس چه عجب
اگر که معنی دست خدا اباالفضل است

به جله جمله ی یا کاشف الکروب قسم
که استجابت صدها دعا اباالفضل است

نمونه است اباالفضل و در مسیر حسین
کسی که شد همه چیزش فدا اباالفضل است

از ابتدا به من آموخت مادرم
تنها دوای درد گرفتارها اباالفضل است

چه ترس دارد از آتش چه ترس از دوزخ
اگر شفاعت هر شیعه با اباالفضل است

فردای محشر وقتی مادر ما فاطمه با پهلوی شکسته وارد محشر میشه… پیغمبر صدا میزنه عزیز دلم…برا شفاعت محبین و عاشقات چی آوردی…؟ یه وقت می بینند مادر من و شما از زیر چادر دستای بریده عباس رو بیرون میاره…

خود امام زمان گفته است می آید
به مجلسی که در آن ذکر یا اباالفضل است

بگیر ذکر اباالفضل با امام زمان
ببین که بر لب صاحب عزا اباالفضل است

گفت روزای آخر روضه هر دهه فاطمیه، یا شبای آخر…روضه ابالفضل میخونن… علتش هم اینِ، روضه ی دست شکسته رو باید دست بریده جمع کنه… همه ی ما یه جوری عاشق ابالفضلیم… یه نوحه رو از بچگی زمزمه می کنیم و گریه می کنیم

سقای دشت کربلا (اباالفضل)۳
دستش شده از تن جدا (اباالفضل)۳

اباالفضل یه گریه کن داره برا همه عالم بسه… گفت روز اربعین تا اومدن…زینب یه نگاه کرد دید سکینه داره میره سمت علقمه…گفت عزیزم همه جای عالم گریه کن بابا دختره…یه نگاه کرد گفت: عمه تو برا بابام گریه می کنی… رباب برای علی اصغر گریه میکنه…نجمه برا قاسم گریه میکنه…لیلا برا علی اکبر گریه میکنه…عمه! عموم ابوالفضل کربلا کسی رو نداره…می خوام برا عموم اباالففضل گریه کنم…

هر کی بخواد از بالای بلندی روز زمین بیافته زود دستش رو جلو میاره… دست و جلو میاره صورت آسیب نبینه… حالا آقایی که تیر تو چشمشه… دست بریده از روی بلندی رو زمین افتاد…یه جور صدا زد یا اَخا! اَدرک اَخا… همونجور که امام حسن توی کوچه رو این خاکا می گشت گوشواره مادر رو پیدا کرد…راوی میگه…دیدن حسین این خاکا رو کنار میزنه…دیدن یه چیزی رو برداشت…اومدم جلو دیدم دست بریده عباس…صدا حسینت بره امشب کربلا…حسین

گر نخیزی تو زجا کار حسین سخت تر است
نگران حرمم آبرویم در خطر است

قامت خم شده را هرکه ببیند گوید
بی علمدار شده دست به کمر است

داغ اکبر رمق از زانوی من برد ولی
بی برادر شدن از داغ پسر سخت تر است

نیزه زار آمده ام یا تو پر از نیزه شدی
چون ملائک بدنت پر شده از بال و پرت

دستشو انداخت زیر کتف عباس بالا آورد…دید این لبا مثل ماهی به هم میخوره… صورت نگم چه صورتی… صورت متلاشی شده…گفت: آقا من فقط ازت یه خواهش دارم اونم اینه…تا زندم نفس میکشم منو سمت خیمه نبر…آخه من به سکینه وعده ی آب دادم… اگر روضه از شرمندگی اباالفضل بخوای بخونی حرف زیاده… گفت همچین که مشک رو گرفت، دستش رو بریدن…باز میگفت یه دست دیگه دارم…با دندون که مشک رو گرفت…شرمندگی عباس از اونجایی شروع شد که حرمله تیر به مشک زد… حس کرد این مشک داره هر دقیقه خالی تر میشه….

متن روضه شهادت حضرت ابوالفضل العباس 1

متن شعر روضه شهادت حضرت ابوالفضل

ناز این دلبر خوش چهره کشیدن دارد
نمک عشق اباالفضل چشیدن دارد

تیغ کافیست، ترنج از سر راهم بردار
مات یوسف شدن انگشت بریدن دارد

راضی ام! زلف بیفشان و زمین گیرم کن
صید تو ظرفیت درد کشیدن دارد

هروله سعی وصفا، یاد تو انداخت مرا
صحن بین الحرمین ست دویدن دارد

حق بده، دست به سوی کمرش بُرد حسین
داغ تو داغ بزرگی ست،خمیدن دارد

اضطراب حرم ازتشنگی مشک تو نیست
بی علمدارشدن، رنگ پریدن دارد

سربازار نباید به تو می خندیدند
جگر گریه گریبان دریدن دارد

اشکهایت سرنی حرف دل زینب بود
مگر این چادر پر وصله خریدن دارد

متن روضه شهادت حضرت ابوالفضل العباس 2

متن زیباترین روضه حضرت ابوالفضل

“اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَبا عَبْدِ اللَّهِ وَ عَلَى الْاَرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِنائکَ عَلَیْکَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ اَبَداً ما بَقیتُ وَ بَقِىَ اللَّیْلُ وَالنَّهارُ وَ لا جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِیارَتِکُمْ اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَولادِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ”

*یه ذکری رو میخوام ابتدای جلسه با هم زمزمه کنیم، ذکر زیبایِ اون آقایی رو که فرمود: هر جا روضۀ عموم عباس رو بخونن سراسیمه میام…از آقامون دعوت کنیم: “یَا صَاحِبَ الزَّمَان! الْغَوْثُ الْأَمَان…”
اجازه بدید اول با آقامون درد و دل کنیم، اظهار عجز و نیاز کنیم دَرِ خون ی اربابمون، بعد با اربابمون روضه بخونیم…*

ای کاش که در مقدمت ای یار بمیرم
صد بار شَوَم زنده و صد بار بمیرم

من طاقت نادیدن روی تو ندارم
مگذار که در حسرت دیدار بمیرم

پروندۀ اعمالِ مرا پاک کن امشب
مگذار سیه روی و گنهکار بمیرم

در راه ظهور تو به دردی که نخوردم
ای دوست! زمن بگذر و بگذار بمیرم

ای یوسف زهرا تو بده رزق شهادت
مپسند که در بستر و بیمار بمیرم

حالا که تویی صاحب عزا، کاش که من هم
در روضۀ عباسِ علمدار بمیرم

آنجا که دو دست از بدنش قطع شد و خورد
یک تیر به آن چشم گهربار، بمیرم

ما بینِ نوای دو دمِ پیر غلامان:
“سقای حسین سید و سالار…” بمیرم

#شاعر عباس احمدی

ای اهل حرم، میر و علمدار نیامد
سقایِ حسین، سید و سالار نیامد

امید در میان حرم پا گرفته است
دریا دوباره جانب دریا گرفته است

باب الحسین بوده و باب الحوائج است
هر کس هر آنچه خواست رسد باز گرفته است

*آیت الله قاضی رحمت الله علیه میگه: دیدم باب الحسین عباسِ، هر کی میخواد بره محضرِ ابی عبدالله پیشکارش عباسِ…*

لبیک گفته است همۀ عُمر بر حسین
با او وفا و عاطفه معنا گرفته است

*لذا وقتی مرحوم نجفی قوچانی در کتاب سیاحت شرقش هست، میگه: گوشِ دلم شنوا شد، تویِ کربلا شنیدم صدایِ زنگِ حرم ابی عبدالله بلندشد، ده بار صدای زنگِ حرمِ حسین میگه:” هَلْ مِنْ ناصِرٍ یَنْصُرُنی” میگه: بدنم داشت میلرزید، خدایا! کسی هست جوابِ حسین رو بده، میگه: شنیدم صدایِ زنگِ حرمِ عباس بلند شد:” لَبَّیْک…”*

گیرد اگر علامتِ عصمت عجیب نیست
هم آنچنان که زینبِ کبری گرفته است

*برای اون عالم سئوال بود: آیا مقامِ سلمان بالاترِ، یا مقام عباس…؟ میگه: در عالم رویا بهم نشون دادن، گفتن: چی میگی؟ عباس با نگاهش سلمان درست میکنه…*

با آنکه دست در بدنش نیست
باز هم دستِ تمامِ گریه کنان را گرفته است

*آقاجان! شما مرده زنده می کنید، منم زنده کن امشب… در خاطرات شهید برونسی هست، میگه: قبلِ عملیات تیر خورد به بازوم، برای عمل و در آوُردن این تیر، من رو آوُردن بیمارستان، من نگران، آیا به عملیات میرسم یا نه؟ دکترا اصرار دارن باید عمل کنی، اما من اصلاً درد حالیم نیست، همه فکرم اینه به عملیات برسم… تا اینکه در عالم خواب یا بیداری، دیدم آقا قمرِ بنی هاشم اومد عیادتم، میگه: به آقا گفتم: آقاجان! دستم تیر خورده، میترسم به عملیات نرسم، حضرت یه دست کشید به دستم، انگار گلوله رو درآوُرد، گفت: تموم شد…
به خودم اومدم دیدم هیچ دردی ندارم، دکترا اومدن گفتم: من باید برم، هیچ دردی ندارم، یه نفر اهل راز بود،مَحرم بود، بهش گفتم: تا زنده ام حق نداری به کسی بگی، بذار خیالت رو راحت کنم، عباس کار رو تمام کرد، عکس گرفتن دیدن هیچ علامتی از تیر تویِ بدن نیست…

یا باب الحوائج!… بخدا قسم دست میگیره، شهید محمد ذاکری خیلی اباالفضلی بود، وقتی اومدن بالا سرش دیدن دو تا دستاش از بدن جدا شده، شهید صدر زاده رو دیدید فیلمش رو، شبِ تاسوعا میگه: فردا مهمونِ اباالفضلم…*

هر گرفتاری سراغ آستانش را گرفت
رزق و روزیِ تمام خاندانش را گرفت

خوش به حالِ سائلی که سائلِ عباس شد
خوش به حال آن که از عباس نانش را گرفت

*هر سال می اومد دَرِ خونه ی اباالفضلِ عباس، رزقِ سالش رو می گرفت و می رفت، سالِ بعد ازعاشورا اومد دَرِ خونه ی قمر بنی هاشم، در زد، اُم البنین در رو باز کرد، گفت: چیکار داری؟ گفت: من گدایِ هرساله هستم، اومدم رزقِ سالم رو بگیرم، اُم البنین رفت، خودش رزقِ سالش رو داد، دید گدا هنوز ایستاده داره نگاه میکنه، گفت: چرا نمیری؟ گفت: اینها بهانه است، من میخوام عباس رو ببینم، چهره ی قشنگِ عباس رو ببینم، من میخوام با دستایِ عباس به رزق برسم، دید صدایِ اُم البنین بلند شد، گفت: اون دستایی که میگی، اون چشمایِ قشنگی که میگی، کربلا فدایِ حسین شد…*

روزِ محشر دست هايش دستگيري مي كند
دستِ خود را داد دستِ دوستانش را گرفت

هيچ كس اندازه ي عباس شرمنده نشد
كربلا بدجور از او امتحانش را گرفت

از خجالت آب شد، آب آورِ كرب و بلا
عصرِ تاسوعا امان نامه امانش را گرفت

*به شمر گفت: نانجیب! به من داری امان میدی؟ اما پسرِ فاطمه امان نداره…*

چشم هايش پاسبان هاي بَناتِ خيمه بود
حرمله با تير چشمِ پاسبانش را گرفت

تيرها در پيكرش وقتِ زمين خوردن شكست
بس كه خون رفت از تنش آخر توانش را گرفت

صارَ کَالْقُنْفُذ برايِ تيرها جايي نماند
ناگهان سر نيزه اي حجمِ دهانش را گرفت

قتل او کار عمود آهن و نیزه نبود
تیرهایی که به مشکش خورد جانش را گرفت

از بغل تا که سرش را بر سَرِ نیزه زدن
اشک و آهِ ناتمامی خواهرانش را گرفت

*اومد محضرِ ابی عبدالله، سیدی و مولای! این سینه ی من داره تنگی میکنه، اجازاه میدی من برم میدان؟ ابی عبدالله فرمود: تو پشت و پناهِ من هستی، عباس جان! تو بری لشکرم میپاشه، اما اگه میخوای بری اول برو آب برا بچه هام بیار…
با ابی عبدالله اومدن به خیمه، دیدن این بچه ها دامن های عربی رو بالا زدن، رویِ این زمینِ نمناک قرار دادن تا یه خورده از تشنگی شون کم بشه، حالا عباس روانه ی میدان شده، یه مرد جنگی مثل عباس، قصد جنگیدن داره، اما عباس فقط باید آب برسونه به خیمه، هر جور بود اومد سمتِ شریعه…

یه روز تویِ جنگِ اُحد پیغمبرِ اکرم، امیرالمؤمنین رو روانه کرد، علی جان! کسی عُرضه اش رو نداره، به سمت چاهایِ بدر برو، آب بیار برایِ این لشکر، همه تشنه شدن، امیرالمؤمنین رفت، مشکِ آب رو پر کرد، داره حرکت میکنه، دید یه باد شدیدی وزید، امیرالمؤمنین نشست تا این باد آرام بگیره، دوباره حرکت کرد، هر بار این اتفاق می افتاد، تا سه بار، مثل طوفانی علی رو زمین گیر میکرد، تا رسید به پیغمبر، یه کم دیر کرده بود، دید پیغمبر داره گریه میکنه، گفت: علی جان! نگران شدم، چرا دیر اومدی؟ قصه رو توضیح دارد برا پیغمبر، پیغمبر فرمود: علی جان! این سه بادی که دیدی، جبرائیل بود، اسرافیل بود، میکائیل بود، هر کدوم با هزار مَلَک اومدن برایِ یاریِ ما…
یارسول الله! نگرانِ علی شدی؟ اما تویِ کربلا به جای این سه هزار مَلَک، سه هزار تیرانداز اومدن، همه به سمتِ عباس نشانه رفتن…
عباس هر جوری بود خودش رو رسوند به کنارِ آب، مشک رو پر از آب کرد، مُشتی از آب رو پر کرد بالا آوُرد، یه نگاهی به آب کرد، گفت: اینقده موج نزن…*

به جانِ فاطمه هرگز تو را نمی نوشم
که در تو، عکسِ لب خشک سیدالشهداست

*آب رو ریخت رویِ آب، داره برمیگرده، با سرعت داره میاد سمت خیمه ها، کمین کردن، دستِ راستش رو از بدن جدا کردن، دستِ چپش رو از بدن جدا کردن، ولی داره با همون سرعت به سمت خیمه ها دوباره میاد، مشک رو به دندان گرفت، خدایا! کمکم کن این مشک رو به خیمه ها برسونم، اما تا تیر به مشک خورد، گفت: دیگه فایده نداره به خیمه ها برم، برم خیمه ها به سکینه چی بگم؟
اینجا بود یه تیر به سینه اش خورد، یه تیر به چشمِ قشنگش خورد، خودش به اون روضه خون گفت: چرا روضه ام رو درست نمیخونی؟ به مردم بگو: اگه از بالایِ بلندی بخوان بخورن زمین چیکار میکنن، اول دستاشون رو جلو میارن با صورت زمین نخورن، اما من که دست در بدن نداشتم، تیر به چشمم خورده بود، هر کار کردم تیر رو بیرون بکشم نشد، تیر رو گذاشتم بینِ دو تا زانوهام، تیر رو در بیارم، یکی با عمود آهن به فرقم زد، ازبالای مرکب با صورت زمین خوردم…. حسین
هر کدوم از شهدا رویِ زمین می افتاد، ابی عبدالله میرفت تویِ خیمه ها یه جولانی میداد، زن و بچه حسین رو میدیدن، همه رو آرام میکرد، ازخیمه بیرون می اومد، اما عباس که افتاد، کنارِ زینب خودش زانوهاش رو بغل گرفت…
یکی صدا زد: حسین! چی شده کنارِ زن ها نشستی؟ داری گریه میکنی؟ گفت: زینب جان! من رفتم، اما یه چشمش به خیمه هاست، یه چشمش به میدانِ…بلند و یکصدا بگو: یااباالفضل….

متن روضه شهادت حضرت ابوالفضل العباس 3

متن روضه کوتاه حضرت ابوالفضل

ای قمر بنی هاشم، ای عباس بن علی (ع)، ای که نامت ذکر شفا و دواست! در روز تاسوعا، وقتی لشکر دشمن به خیمه ها نزدیک شد، تو بودی که با غیرت حیدری ات، جلوی آن ها ایستادی و فرمودی: «تا برادرم حسین (ع) اجازه ندهد، جنگ نخواهد شد.» اما در روز عاشورا، وقتی سینه ات از تشنگی کودکان حرم سنگین شد، به محضر اباعبدالله (ع) آمدی و عرض کردی: «برادر جان، سینه ام تنگ شده، اجازه بده بروم.» حسین (ع) با چشمانی پر از اشک فرمود: «عباسم، تو صاحب لوای منی، اگر تو بروی، لشکرم از هم می پاشد.» اما تو اصرار کردی، نه برای جنگ، که برای آوردن آب برای طفلان تشنه لب. مشک را بر دوش گرفتی و به سوی فرات رفتی. دشمن، که از هیبت تو می لرزید، کمین کرد. تیر به مشکت زدند، دستانت را بریدند، و عمود آهنین بر فرقت فرود آمد.

راوی می گوید: وقتی عباس (ع) بر زمین افتاد، حسین (ع) از اسب پیاده شد، دست بریده برادر را دید و فریاد زد: «یا اخا!» تو که دست نداشتی تا صورتت را از خاک بلند کنی، تیر در چشمت بود و عمود بر سرت. خودت فرمودی: «هر که بخواهد روضه ام را بخواند، بگوید: وقتی عمود بر سرم خورد، چون دست نداشتم، با صورت بر زمین افتادم.»

سکینه، آن دختر کوچک حرم، منتظر عمو بود، اما وقتی خبر شهادتت را شنید، گفت: «عمه، همه برای بابایم گریه می کنند، برای علی اصغر، برای قاسم، اما عمویم عباس را کسی ندارد، بگذار برای عمو گریه کنم.»

ای ابوالفضل! تو که مادرت ام البنین، شیر شهامت به تو نوشاند و پدرت علی (ع)، کوه رشادت بود، چنان وفادار بودی که امام صادق (ع) فرمود: «خدا عمویم عباس را رحمت کند که ایثار کرد و جانش را فدای برادرش نمود.»

تو نه تنها علمدار کربلا، بلکه باب الحوائج درگاه الهی هستی. گفته اند که در قیامت، خدا به جای دستان بریده ات، دو بال به تو عطا می کند تا با فرشتگان در بهشت پرواز کنی. ای سقای دشت کربلا، ای که آب را شرمنده نجابت خود کردی، ما را در روز محشر، با شفاعتت به سوی بهشت ببر.

متن روضه شهادت حضرت ابوالفضل العباس 4

متن قشنگ ترین روضه حضرت عباس

یاكاشف الكرب عن وجه الحسین اكشف كربنا بحق اخیك الحسین علیه السلام

بر لب آبم و از داغ لبت می میرم

هردم از غصه جانسوز تو آتش گیرم

مادرم داد به من درس وفاداری را

عشق شیرین تو آمیخته شد با شیرم

یادم نمیره ، همون روز اول قنداقه ام رو هی دور سر تو می چرخوند آقام،هی میگفت بچه ام فدای حسین،اصلاً من برا همین به دنیا اومدم كه فدای تو بشم.

اكبرت كشته شد و نوبتم آخر نرسید

سینه ام تنگ شد از بس كه بود تأخیرم

کربلا کعبه عشق است و من اندر احرام

شد در این قبله عشاق دوتا تقصیرم

دست من خورد به آبی که نصیب تو نشد

چشم من داد از آن آب روان تصویرم

امشب باید یه جور دیگه بگی،دستت رو بیار بالا،عین پرچم تكونش بده،شب علمداره

سقای دشت كربلا اباالفضل،اباالفضل

بچه ها همه دست هم رو گرفتند، دور عمو می گشتند.این جوری دل عمو رو بردند

سقای دشت كربلا اباالفضل،اباالفضل

آبی رسان بر خیمه ها اباالفضل،اباالفضل

دست من خورد به آبی که نصیب تو نشد

باید هر شب یادی از شهدا بشه،به یاد بچه هایی كه وقتی رمز عملیاتشون رو فهمیدن یاقمربنی هاشمه،همه قمقمه ها رو خالی كردن،می دونی چرا قمقمه هاشون رو خالی می كردن،اصلاً آب نمی خوردن، امامی دونستند اگه دستشون به آب بخوره، عطش اونها كم میشه،عباس دستش به آب خورد،همچین كه دست به آب رسید،دستاش رو آورد بالا،گفت:عباس دستای تو به آب رسید،اما دست حسین نرسید،این دست رو دیگه نمی خوام،این چشم رو دیگه نمی خوام،ای فدات بشم حسین با این عباست،بی خود نبود، بهش گفتی:بنفسی انت،دلیل داره.

دست من خورد به آبی که نصیب تو نشد

چشم من داد از آن آب روان تصویرم

باید این دیده و این دست دهم قربانی

تا که تکمیل شود حجّ من و تقدیرم

وصل شد حال قیامم ز عمودی به سجود

بی رکوع است نماز من و این تکبیرم

یه بیت،عاطفی ها،اونهایی كه دل عاطفی دارن

بدنم را به سوی خیمه اصغر نبرید

که خجالت زده زان تشنه لب بی شیرم

حسین……….

اومد محضر اباعبدالله،السلام علیك یا سیدی،یا مولای،یه حرفی بزنم،شاید تو اون لحظه ابی عبدالله گفت: حالا هم نمیگی داداش،كار داره تموم میشه،نمی خوای بگی، صدا زد داداش سینه ام سنگینه،صبرم سر اومده، دیگه بزار برم،ابی عبدالله یه نگاهی كرد،آی عزیز دلم،ابی عبدالله بهش گفت:تو برادر منی،تو علمدار منی،تو صاحب لوای منی،یه حرفی ابی عبدالله زده،من عین جمله ی حضرت رو بگم،بخدا برا من همین روضه است،حضرت یه نگاهی بهش كرد،فرمود:عباسم، وَ إذا مَضَیتَ تفرّقَ عسکری،چی گفته حسین؟صدا زد عباس كجا می خوای بری،اگه تو بری لشكرم از هم می پاشه،اگه تو باشی همه هستن،اگه تو نباشی هیچ كی نیست داداش،عباس اصرار كرد،ابی عبدالله اجازه داد،همه می دونید به چه دلیلی اجازه داد،رفت میدان،چه اتفاقی افتاد،حالا ابی عبدالله نگرانه،بین این دو برادر،این رجز ها رد و بدل شد،انابن الحیدر كرار،انا بن محمد المصطفی،انا بن علی المرتضی،تا ابی عبدالله گفت:انابن فاطمه،فهمید خبرهایی است،فهمید دیگه صدا نمی آد،مسیر رو عوض كرد،ای وای،می خوام برات روضه بخونم،اما از این منظر،ابی عبدالله علم امامت داره،تا دید رجز سوم نیومد،راه رو به سمت علقمه عوض كرد،راوی میگه دیدم حسین،اونهایی كه كربلا رفتن،روضه هارو مجسم ببینن،كف العباس یادته،یادته ایستادی گفتی اینجا كجاست،بهت توضیح دادن،اینجا همون جاست،دیدن حسین از اسب پایین اومد،یه چیزی رو از رو زمین بر میداره،این دست عباسمه،چرا رو زمین افتاده،دوباره رفت،دوباره فهمید،آمد به سرم آز انچه می ترسیدم، دوباره از اسب اومد پایین،الهی بمیرم، حیف این دستا نبود از بدن جدا شد،فهمید دیگه عباسش دست نداره،لااله الا الله، الهی بمیرم، یه مرتبه دیدن حسین،از دور داره نگاه میكنه،دید وسط میدون غوغاست،یه مرتبه شنید یه صدا داره می آد،یا اَخا، حسین فهمید عباس اون رو برادر صدا زده،دیگه عباسم رفتنی است،رسید كنار علقمه،میگن یه نگاه كرد دید،همه دور داداشش حلقه زدن،هی شمشیرها بالا میره،تا ابی عبدالله رو دیدن همه فرار كردن، این تفرون و قد قتلتم اخی؟ ،كجا فرار می كنید،دادشم رو كشتید،اومد،چه جوری اومد،تا نگاش به عباس افتاد،آه،برادر از دست دادی؟برادرای شهید كجان ناله بزنن،اگه شب تاسوعا نبود نمی گفتم،عین مقتله،چهار تا جمله نوشتن عموم مقاتل،دونه دونه رو معنی كنم،میكشتت،تا رسید،نگاه كرد،ابی عبدالله اول گفت: الان انكسر ظهری،ابی عبدالله داغ برادر زیاد دیده،هم تو كربلا زیاد دیده،هم مدینه امامش رو از دست داده بود،تو بقیع نگفت:انكسر ظهری،گفت:انكسر ظهری،یعنی كمرم شكست،برم جلوتر، و قلت حیلتی،یعنی راه چاره برمن بسته شد،می دونی صمیمی این حرف چی میشه؟آقا امام زمان ببخشید،می دونید و قلت حیلتی یعنی چی؟یعنی بیچاره شدم،سومین جمله ،وانقطع رجائی،یعنی دیگه ناامید شدم داداش،آخریش آدم رو میكشه،صدا زد داداش، و شمت بی عدوی،معنی كنم یا نه؟اجازه می دی؟یعنی داداش پاشو ببین دشمن داره ناسزا میگه،ببین روی دشمن باز شده،زخم زبون میزنه به من،حسین…………… نشت، أخذ الحسین رأسه و وضعه فی حجرة ،نشت سر عباس رو بغل گرفت،چه سری،چه فرقی،سر رو بغل كرد،یه نگاه به عباس كرد،جا خورد،یه چیزی بگم،كنایه فهم ها،قربون ابروهای به هم پیوستت،كی دلش اومده …..،ابی عبدالله یه نگاه كرد،دید عباسش داره گریه میكنه،صدا زد مایبكیك یا اخی؟چرا تو داری گریه میكنی؟من باید گریه كنم،عباس صدا زد: كیف لا ابكی؟ الآن جئتنی و اخذت براسی عن التراب،داداش چرا گریه نكنم،می دونی گریه ام واسه چیه؟نگفت دستام،نگفت چشمم،نگفت سرم،نگفت تشنه هستم،دارم واسه این گریه میكنم،داداش الان تو اومدی سر من رو از رو خاك برداشتی، فبعد ساعة من یرفع رأسك عن التراب ؟ كی می خواد سر تو رو بلند كنه؟حسین…….. كی می خواد سر تو رو بلند كنه؟می خوام یه جمله از زبون شما به عباس بگم،عباس جان نگران سر حسین نباش،خیلی طول نمیكشه،هنوز داره نفس میكشه،حسین هنوز زنده است،سرش رو جدا میكنن، حسین……

متن روضه شهادت حضرت ابوالفضل العباس 5

متن غمگین ترین روضه حضرت عباس

روضه آقا اباالفضل علیه السلام آن زمانی که خدمت برادر رسید وبیان داشت اجازه میدان بدهید، امام حسین(ع) اشاره ای به اهل خیام و تشنگی کودکان نمود و فرمود عباس جان برای اینها آب بیاور.

یه شعری گفت مصرع آخرش بدین مضمون بود که ابی عبدالله هم به عباس پناه برد، بلافاصله پشیمون شد، عجب جسارتی کردم، اون امامه، اشرف مخلوقات عالمه، خوابش برد سیدالشهدا(ع) درعالم رویا به او فرمود: نه، درست گفتی، بنویس:

یوْمٌ أبی الْفَضْلِ اسْتَجارِ بِهِ الْهُدی، به خدا منم عاشورا به عباس پناه بردم،حسین.

دست گداییتو بیار بالا بذار ببینه، دست نداره اما دستگیر همه عالمه.

یا ابالفضل زدست تو شفا میخواهم

به علاج دل پر درددوا میخواهم

هرکی اومده دردشو آورده،دردمنده دوا میخواد،شفا میخواد بسم الله،دست گداییشو بالا بیاره صدا بزنه:

یاابالفضل.

سکینه بچه ها رو جمع کرد اگه بدونید عموم چقدر باوفاست،اگه بدونید عموم چقدر شجاعه، اگه بگه آب میارم حتما میاره کسی حرف از عطش برلب نیاره؛ بچه ها دستاشونو بالا بردن، همه دارن دعا میکنن عمو برگرده، اما یه وقت ببینند یکی صدا زد: اخا ادرک اخاک

یا ابالفضل

راه من ازکثرت دشمن ز هرسو بسته بود

داغ ها پی درپی وغم ها به هم پیوسته بود

بس که ازمیدان درون خیمه آوردم شهید

بود سرتاپای من خونین وزینب خسته بود

بعضی بدنا هنوز جون داشت ابی عبدالله آورد توخیمه دارالحرب،اینا کنار عمه ها جون دادن

هر شهیدی شاهکاری داشت در اینجا ولی

کارهایت ای برادر جان همه برجسته بود

تابه سوی خیمه برگردی مگر بامشک آب

جام در دستش،رقیه منتظر بنشسته بود

حسین. ..

دنبال یه بهانه می گشت، بره میدان از امامش دفاع کنه، چندبار آمد اجازه گرفت عرض کرد: یا سیدی ومولای لقد ضاق صدری، سینم دیگه سنگینی می کنه یه جوری میگی واغربتا، یادته تو تشییع جنازه امام حسن؛ همه رو به یه امیدی نگه داشتم این جا تلافی کنم، تو مدینه هم که نبودم از مادرت دفاع کنم.

شب آخر عمر بابامون علی هم که یادته خود بابا به همه ی ما سفارشاتی کرد اما وقتی خواهرم آمد گفت: بابا دلم میخواد یه دونه از برادرا رو کفیل من قرار بدی تو هی خیره خیره نگاه کردی اما من دلم می خواست زینب منو انتخاب کنه بابامون صدا زد من عباسم بیام،زینبم اومد فرمود:دخترم دلت میخواد عباس رو کفیلت کنم؟

آره بابا، این همه سال دلم می خواست تلافی کنم اجازه نداد ابی عبدالله بغلش کرد،فرمود: انت صاحب لوائی؛ تو پرچمدار منی، اگه پرچمدار زمین بخوره یعنی دیگه تمامه،

تا تو هستی بچه ها دلشون خوشه

ای دل خوشی حرم منو تنها نذار

پا رو دلم نذار،زینبو تنها نذار

یه وقت دید یه دختری خسته، خرامان خرامان داره راه میاد یه مشکی رو هم داره دنبال خودش رو زمین می کشه، نگاه کرد دید سکینه است، خوشحال شد ،آخه این دختر یه جوری با بابا حرف می زد که هروقت هر خواسته ای داشت ابی عبدالله نه نمی گفت،خیلی هم عموشو دوست داره می دونه آرزوی عموش چیه، تا اومد جلو گفت:بابا بگو عمو بره آب بیاره، اینجا دیگه حسین نتونست بهونه ای بیاره؛ صدا زد برادرم اگه می خوای بری،برو اما، فاطلب لهولاء الاطفال الماء؛ فقط برو آب بیار.

خوشحال شد، مشکو به دوش انداخت تا سوار شد چهار هزارنفر محاصرش کردن، فقط این جوری بگم اگر یک دهم این تیرها به عباس خورده باشه دیگه بسه،اگه فقط چهارصد نفر تیر بهش بزنند دیگه چیزی نمی مونه از این بدن، وارد شریعه شد،همه دارن فرار می کنند.

مشکشو پر آب کرد، سوار شد مسیرشو عوض کرد،گفت: از نخلستون میام زودتر برسم، راه امن تریه، کربلا رفته باشی بهت نشون میدم باب الفرات که وارد حرم عباس شدی اونجا همون جاییه که زمین گیرش کردند داره برمی گرده چه کردند؟نمیگم، فقط همین قدر بگم دست در بدن نداشت.

مشکو به دندان گرفت، تا تیر به مشک زدند سینه عباس هم نمایان شد، یه تیر به سینش زدند اما هنوز دوام داره، چه کردند؟یا صاحب الزمان! اینجا نمی دونم حرمله بود یانه؟هر جاسپیدی می دید با تیر سه شعبه میزد، سپیدی چشم عباس رو اینجا نشونه گرفت؛ سفیدی گلوی علی اصغر هم اونجا نشونه گرفت، یه سپیدی هم عصر عاشورا نشانه گرفت؛ همینکه ابی عبدالله قدری خواست استراحت کنه، تیری به پیشانی حسین زدن خون سر و صورتش رو گرفت؛ این لباساشو بالا زد خون هارو پاک کنه سپیدی قلب حسین نمایان شد.

خدا لعنتت کنه، یه جوری تیر می زد دیگه نمی شد تیرو از مقابل در آورد، تا تیرو به چشم عباس زد، دست نداشت این تیرو دربیاره، این سر رو گذاشت مقابل زانوهاش بلکه بتونه با نوک زانوها این تیرو دربیاره کلاه خود از سر عباس افتاد؛ اینجا دیگه با عمود آهن زدند.

یاحسین.

دیگه نتونست خودشو رو اسب نگه داره، بابا اگه کسی بخواد از بالای بلندی به زمین بیفته اول دستاشو سپر میکنه، اما این آقا دست در بدن نداشت تا عمود رو زدن با همون تیری که به چشمش رفته بود چنان با صورت به زمین افتاد.

دکمه بازگشت به بالا