خواهر و برادری که ۱۰ سال زن و شوهر بودند

خواهر و برادری که ۱۰ سال زن و شوهر بودند. این داستان شاید در نگاه اول شبیه به یک فیلم درام یا یک رمان تراژیک به نظر برسد، اما واقعیت زندگی دو انسان در کشور برزیل است که دست سرنوشت برای آن ها داستانی عجیب، تلخ و در عین حال باورنکردنی رقم زد.

آدریانا، زنی ۳۹ ساله و لیاندرو، مردی ۳۷ ساله، یک دهه از عمر خود را زیر یک سقف و با عشقی عمیق سپری کرده بودند. آن ها در محله ای آرام زندگی می کردند و روزمرگی های پر از مهری داشتند که ثمره آن، دختر بچه ای ۶ ساله و شیرین زبان بود. در تمام این سال ها، این زوج برای آینده دخترشان برنامه ریزی می کردند و به هیچ وجه در مخیله شان هم نمی گنجید که پیوندی بسیار قدیمی تر و خونی، پیش از پیوند زناشویی، آن ها را به هم متصل کرده است.

نقطه اشتراک عمیق این زن و شوهر، تنها عشق به خانواده کوچکشان نبود؛ بلکه یک زخم کهنه و سر باز در قلب هر دوی آن ها وجود داشت. هر دو در کودکی طعم تلخ و گزنده رها شدن توسط مادر را چشیده بودند. لیاندرو همیشه با اندوهی پنهان در صدایش برای همسرش تعریف می کرد که مادرش او را در سن هشت سالگی به حال خود رها کرده و برای همیشه رفته است.

از سوی دیگر، آدریانا نیز داستان مشابه و دردناکی داشت؛ زمانی که او تنها یک سال داشت، پس از طلاق والدینش، مادرش او را به پدرش سپرد و از زندگی او محو شد. عجیب ترین بخش ماجرا این بود که نام مادر هر دوی آن ها «ماریا» بود.

با این حال، در کشوری پهناور که نام ماریا یکی از رایج ترین نام های زنانه به شمار می رود، این تشابه اسمی تنها یک تصادف جالب و شاید یک شوخی کوچک از طرف روزگار به نظر می رسید. آن ها گاهی با لبخند به این موضوع اشاره می کردند و هرگز تصور نمی کردند که این تشابه، کلید معمای بزرگ زندگی شان باشد.

سال ها گذشت، اما حسرت دیدار دوباره با مادر و یافتن ریشه ها، هرگز آدریانا را رها نکرد. این خلأ عاطفی بزرگ او را بر آن داشت تا از طریق برنامه ویژه یک ایستگاه رادیویی محلی که برای یافتن گمشده ها و پیوند دوباره خانواده ها طراحی شده بود، شانس خود را امتحان کند.

پس از تلاش های فراوان، لحظه موعود فرا رسید؛ صدای لرزان مادرش از پشت خطوط رادیویی پخش شد. اشک شوق در چشمان آدریانا حلقه زد. پس از سال ها دوری و بی خبری، او بالاخره توانست با مادری که همیشه در رویاهایش به دنبالش بود صحبت کند.

مکالمه با احساسات فراوان و گریه پیش می رفت، اما ناگهان مسیر گفتگو به شکلی غیرمنتظره و تکان دهنده تغییر کرد. مادر در میان صحبت هایش با حسرت و پشیمانی از کودک دیگری یاد کرد که سال ها پیش او را نیز رها کرده بود؛ پسری به نام لیاندرو.

در آن لحظه، قلب آدریانا برای ثانیه هایی از تپش ایستاد. نام، سن، و داستان رها شدن، همه چیز با دقت و بی رحمی تمام با شوهرش مطابقت داشت. حقیقت مانند یک آوار سنگین بر سر او فرود آمد. او در همان لحظات پایانی برنامه با کمال شگفتی و وحشت کشف کرد که همسر عزیزش، در واقع برادر خونی اوست. اینکه آن ها متوجه شدند در حقیقت یک خواهر و بردار هستند که سال ها بستر مشترکی داشته اند، چیزی نبود که ذهن آدریانا بتواند به این سرعت هضم کند.

او در همان برنامه با صدایی که از ترس و بغض می لرزید به مادرش گفت: «حالا به شدت می ترسم به خانه برگردم. می ترسم وقتی لیاندرو این حقیقت را بفهمد، دیگر مرا نخواهد. در حالی که من با تمام وجودم به شدت او را دوست دارم و تنها مرگ می تواند مرا از او جدا کند. من در این حادثه و این رسیدن عجیب، دست خدا را می بینم.»

روانشناسان و دانشمندان برای این پدیده نادر اما واقعی، توضیح علمی مشخصی دارند که به آن «جاذبه ژنتیکی جنسی» (GSA) می گویند. این پدیده ناشی از ارتباط عاطفی و کشش میان دو شخص بالغ است که بدون اینکه بدانند، شباهت ژنتیکی بسیار بالایی با یکدیگر دارند، اما از آنجا که سالیان پیش از هم جدا شده اند، به دور از روابط و احساسات معمول و بازدارنده خویشاوندی رشد کرده اند.

وقتی این افراد در بزرگسالی با هم روبرو می شوند، این شباهت های پنهان باعث ایجاد یک جاذبه عمیق می شود و در نهایت زمانی متوجه حقیقت می شوند که پیوندی ناگسستنی ساخته اند. آدریانا با وجود این کشف بزرگ می گوید:

«مسلما اگر از همان روز اول اطلاع داشتیم، حالا همه چیز به کلی فرق می کرد. اما ما با بی خبری مطلق عاشق یکدیگر شدیم. اکنون ما مشترکات بسیار زیادی با یکدیگر داریم؛ یک فرزند و عشقی عمیق. هیچ چیزی نمی تواند ما را از همدیگر جدا کند.»

دکمه بازگشت به بالا