متن فراموش کردنت هنر میخواهد + متن در مورد فراموش نکردن عشق

متن در مورد فراموش نکردن عشق همیشه پر از احساس و عمقی است که در دل انسان جاودانه می ماند. گاهی عشق آن قدر ریشه می دواند که حتی گذر زمان هم نمی تواند خاطره اش را محو کند. یاد و خاطره کسی که روزی تمام دنیای ما بوده، در هر نگاه و هر نفس باقی می ماند. با این حال، زندگی گاهی انسان را وادار می کند که برای ادامه مسیر، دل از گذشته بکند و دست به فراموشی بزند. اما حقیقت این است که متن فراموش کردنت هنر میخواهد؛ هنری دشوار که نه هر کسی قادر به انجامش است و نه همیشه به پایان می رسد.
متن فراموش کردنت هنر میخواهد
فراموش کردنت هنر میخواهد،
هنری که شبیه ساختن
تندیسی از جنس بخار است؛
هرچه بیشتر تلاش می کنم،
تصویر تو شفاف تر و واضح تر
در ذهنم می ماند
و هیچ گاه محو نمی شود
گفتند زمان همه چیز را از یاد می برد،
اما من در گذر سال ها فهمیدم
که زمان تنها خاکی بر خاطرات می ریزد
و کافی است یک نسیم کوچک بوزد
تا دوباره یادت از زیر آن خاک بیرون بیاید
فراموشی تو…
شبیه پاک کردن نوشته ای با خودکار است؛
هرچه بیشتر پاک می کنم،
رد پررنگ تری باقی می ماند
و یاد تو محکم تر از قبل
در وجودم می نشیند
برای فراموش کردنت باید شاعر باشم،
نقاش باشم، بازیگر باشم؛
چون هر بار که لبخندت در ذهنم زنده می شود
تمام زندگی ام صحنه ی تکرار حضورت می گردد
فراموش کردنت کار سختی نیست
کافی است دراز بکشم
چشم هایم را ببندم
و برای همیشه بمیرم
وقتى که میگى:
دیگه برای همیشه فراموشش کردى
و هیچ احتیاجى بهش ندارى
و تمام بد و بیراه های دنیا رو نصیبش می کنى
دقیقا همون زمانیه که بیشتر از همیشه
دلت براش تنگ شده
فراموش کردنت هنر میخواهد،
مثل راه رفتن در مسیری که هر قدمش
صدای خنده هایت را در گوشم زنده می کند
و هر خاطره ات مرا دوباره به عقب می برد
ما بخار شیشه ایم
نازمون کنی اشکمون در میاد
چه برسه فراموشمون کنی
خاطره تنها مدرکی است
که فراموشی را محکوم می کند
پس بمان در خاطرم
تنها یک برگ مانده بود
درخت گفت: منتظرت می مانم
برگ گفت: تا بهار خداحافظ
بهار شد ولی درخت میان آن همه برگ
دوستش را فراموش کرده بود
خاموشی بهانه است
مشترک مورِد نظر
فراموشت کرده است!
فراموش کردن تو هنر میخواهد
و من بی هنرترین انسان روی زمینم
تمام سپاس من از کسی است
که به من نیاز نداشت
اما فراموشم نکرد
به خودم قول می دهم که فراموشت کنم
وقتی صبح می شود تو را که نه
ولی قولم را فراموش می کنم
اینجا زمین است
رسم آدم هایش عجیب است
اینجا گم که مى شوى
به جاى اینکه دنبالت بگردند
فراموشت مى کنند
می گویند فراموشی یعنی رهایی،
اما من دریافته ام که فراموش کردن تو
بیشتر به زندانی شبیه است
که هر دیوارش با یاد تو ساخته شده
و راه گریزی از آن نیست
فراموشی تو نه تمرین است و نه عادت،
بلکه یک نبرد بی انتها میان عقل و دل است؛
عقلم فرمان فراموشی می دهد
اما قلبم تو را دوباره به زندگی برمی گرداند

متن در مورد فراموش نکردن عشق
هر بار که تصمیم به فراموشی ات می گیرم،
یاد چشمانت مثل آینه
در مقابلم قد علم می کند
و نشانم می دهد که هنوز
عشق تو در قلبم زنده است
هیچ نقاشی نمی تواند
رنگ خاطرات تو را پاک کند،
هیچ شاعری نمی تواند
قصه ی دلتنگی ام را تمام کند،
و هیچ زمانی نمی تواند
فراموشی ات را به من بیاموزد
فراموشی تو مثل پرواز پرنده ای است
که هر بار بال می گشاید
دوباره زخمی می شود
و فرو می افتد؛
پرنده ای که هرگز به اوج نمی رسد
هر بار که میخواهم نامت را خط بزنم،
صدای خنده ات مرا وادار می کند دوباره بنویسم،
و این چرخه ی بی پایان مرا،
به هنرمندی شکست خورده تبدیل کرده است
فراموش کردنت هنر میخواهد،
نه به اندازه ی گذشتن از یک جاده ی خیس،
بلکه به بزرگی عبور از دریایی که
تمام موج هایش نام تو را فریاد می زنند
گاهی خیال می کنم
اگر روزی موفق شوم تو را فراموش کنم،
باید به خودم مدال شجاعت بدهم؛
چون هیچ کارزاری سخت تر از نبرد با خاطرات تو وجود ندارد
فراموشی تو…
مثل کندن ریشه ی درختی است
که در عمق جانم کاشته شده؛
هرچه بیشتر تلاش می کنم،
ریشه هایم را بیشتر زخمی می کنم
تو مثل قصه ای هستی
که حتی اگر کتابش را ببندم،
جملاتش در ذهنم تکرار می شوند
و هیچ وقت پایان نمی پذیرند
فراموش کردنت هنر میخواهد…
چون هر تلاشی برای پاک کردن نامت
مثل کشیدن خطی تازه
بر صفحه ای سفید است؛
باز هم رد تو باقی می ماند
گاهی از خودم می پرسم
چرا نمی توانم تو را رها کنم؟
و جواب همیشه یکی است:
زیرا فراموشی ات کاری است که…
هیچ کس هرگز نیاموخته است
فراموشی تو مثل خواب دیدن در روز روشن است؛
تلاشی بیهوده برای چیزی که ذاتاً محال است
هرچه بیشتر میخواهم از تو فاصله بگیرم،
یادهایت چون طناب هایی نامرئی مرا می بندند
و باز هم به سوی گذشته می کشانند
فراموشی تو مثل نوشتن شعری بی وزن است؛
هیچ آهنگی در آن پیدا نمی شود
و هیچ معنایی نمی آفریند
فراموش کردنت هنر میخواهد،
چون تمام کوچه ها، خیابان ها و خاطره هایت
مثل نمایشگاهی از حضورت در برابر چشمانم قرار گرفته اند
می دانم روزی همه چیز تغییر می کند،
اما فراموشی تو شبیه تصویری است
که حتی در قاب های قدیمی هم زنده می ماند
فراموش کردنت هنر میخواهد،
و من هرچه بیشتر می کوشم
به جای فراموشی،
شاهکاری از دلتنگی و حسرت خلق می کنم
فراموشی ات…
نه در دستان زمان است
و نه در قدرت دل،
بلکه در هنری نهفته است
که هیچ کس تاکنون
آن را نیاموخته است
فراموش کردنت هنر میخواهد،
چون مثل جدا کردن روح از جسم است؛
کاری که اگر هم ممکن باشد
بها و بهایش مرگ آرام دل خواهد بود.





