قصه گربه مهربون و گنجشک کوچولو 🐾

قصه گربه مهربون
یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، توی یک محله قشنگ و پر از درخت، گربه ای زندگی می کرد به اسم پیشو. پیشو یک گربه پشمالوی سفید بود با چشم های درشت سبز و یک بینی کوچولوی صورتی. اما چیزی که پیشو را از بقیه ی گربه های محله متمایز می کرد، پشم های نرمش نبود؛ بلکه قلب مهربونش بود.
پیشو برعکس خیلی از گربه ها که دوست داشتند دعوا کنند یا سر و صدا راه بیندازند، همیشه به بقیه کمک می کرد. اگر می دید گربه ی کوچکتری غذایی پیدا نکرده، سهم خودش را با او تقسیم می کرد.
یک روز بهاری، وقتی پیشو زیر آفتاب ملایم روی دیوار آجرنمای یک خانه دراز کشیده بود، صدای ضعیفی به گوشش رسید:
“جیک… جیک… کمک… جیک…”
پیشو گوش هایش را تیز کرد و از روی دیوار پایین پرید. صدا از لای بوته های گل سرخ می آمد. پیشو با احتیاط جلو رفت و با پنجه ی نرمش شاخه ها را کنار زد. حدس می زنید چه دید؟
یک گنجشک کوچولو که هنوز پرهایش کامل درنیامده بود، از لانه اش روی درخت افتاده بود پایین و از ترس می لرزید. گنجشک با دیدن پیشو، چشمانش را بست و فکر کرد: “وای نه! الان این گربه من رو می خوره!”
اما پیشو با صدای نرم و آرامی میو کرد و گفت: «نترس کوچولو، من کاری باهات ندارم. چطوری افتادی پایین؟»
گنجشک که دید پیشو مهربان است، ماجرا را تعریف کرد. باد تندی وزیده بود و او را از لانه پایین انداخته بود. لانه ی گنجشک خیلی بالا بود و پیشو نمی توانست او را سر جایش بگذارد. از طرفی، هوا کم کم داشت ابری می شد و بوی باران می آمد.
پیشو می دانست که باید کاری کند. او آرام کنار گنجشک نشست و دمش را مثل یک پتوی گرم و نرم دور پرنده ی کوچولو پیچید تا سردش نشود. بعد شروع کرد به بلند میو کردن:
«میوووو! میوووو!»
او آن قدر سر و صدا کرد تا اینکه پیرزن مهربانی که صاحب آن حیاط بود، از خانه بیرون آمد. پیرزن با دیدن پیشو و گنجشک کوچولو متوجه ماجرا شد. او با لبخند گفت: «آفرین پیشوی مهربون! چه کار خوبی کردی که مراقب این کوچولو بودی.»
پیرزن یک نردبان آورد و با احتیاط گنجشک را داخل لانه اش پیش مادرش برگرداند. گنجشک مادر از خوشحالی آواز خواند و از پیشو تشکر کرد.
پیرزن هم برای تشکر از قلب مهربان پیشو، یک کاسه شیر گرم و خوشمزه برایش آورد. پیشو با لذت شیرش را خورد و دوباره روی دیوار پرید تا زیر نور خورشید استراحت کند.
نتیجه قصه گربه مهربون:
مهربانی کردن به دیگران، حتی اگر با ما فرق داشته باشند، دنیا را جای قشنگ تری می کند.
وقتی به کسی کمک می کنیم، حس خوبی در قلبمان به وجود می آید که از هر چیزی باارزش تر است.





